نظريه هاي مرتبط با پدیده کودکان خیابانی و عواقب گریز از خانه

نظريه هاي مرتبط با پدیده کودکان خیابانی و عواقب گریز از خانه

از ديدگاه صاحب نظران اين رويكرد مسائل اجتماعي نه ناشي از خصوصيات و ويژگي هاي فردي افراد بلكه عمدتا" متاثر از تحولات و تغييرات اجتماعي است .
« از نظر آنان جامعه نظامي اجتماعي است كه اجزاي آن با يكديگر هماهنگي دارند . هرگاه رويدادها جزئي از اين نظام را تغيير دهند ، ساير اجزا بايد با آن سازگار شوند . بي سازماني اجتماعي به فقدان اين سازگاري يا سازگاري ضعيف بين اجزاي اين نظام اشاره دارد.

1- نظريه بي سازماني اجتماعي

« رويكرد بي سازماني اجتماعي عمدتا" از تاليفات چالز ايچ كولي ، دابليواي تامس ، فلورين زنانيكي و ويليام اف . آگ برن سرچشمه گرفته است . » ( رابينگتن و همكاران 1383:49)

از ديدگاه صاحب نظران اين رويكرد مسائل اجتماعي نه ناشي از خصوصيات و ويژگي هاي فردي افراد بلكه عمدتا" متاثر از تحولات و تغييرات اجتماعي است .
« از نظر آنان جامعه نظامي اجتماعي است كه اجزاي آن با يكديگر هماهنگي دارند . هرگاه رويدادها جزئي از اين نظام را تغيير دهند ، ساير اجزا بايد با آن سازگار شوند . بي سازماني اجتماعي به فقدان اين سازگاري يا سازگاري ضعيف بين اجزاي اين نظام اشاره دارد.

علت ريشه اي بي سازماني اجتماعي به طور كلي تغييرات اجتماعي است . همين كه تغييرات روي دهند هماهنگي بخشهاي نظام اجتماعي مختل مي شود . معمولا" بخشهاي نظام اجتماعي هماهنگي كامل ندارند با وجود اين معمولا" نوعي تعادل پويا بين آنها وجود دارد . هر شرايطي كه اين تعادل را به هم بريزد ، موجب بروز بي سازماني اجتماعي خواهد شد . اين شرايط ممكن است تغييرات تكنولوژيك ، جمعيت شناختي يا فرهنگي باشد كه موجب تغييرات اجتماعي مي شود .
رويكرد بي سازماني اجتماعي پيش بيني كنندۀ پيامدهاي تغيير براي نظام و براي افراد داخل نظام است . بي سازماني اجتماعي براي افراد ، توليد فشار رواني مي كند كه خود موجب بي سازماني شخصيتي مي شود .» ( رابينگتن و همكاران ،1383. 51) 

بنابراين در چارچوب نظريه بي سازماني اجتماعي مي توان كودكان خياباني را ناشي از يك سري تغييرات محيطي و اجتماعي دانست كه نظام اجتماعي به واسطه آن عوامل از هم پاشيده شده و نمي تواند كار كردهاي خود را به خوبي انجام دهد.

2- نظريه کنترل اجتماعي :

يکي از نظرياتي که در تبيين کج رفتاريهاي اجتماعي مورد توجه قرار گرفته است نظريه کنترل اجتماعي دورکيم است که تراويس هيرشي آن را با مساله ي بزهکاري تطبيق داده است. به عقيده خانواده ،محله ،مدرسه،همسالان و ساير ارگانها و موسسات اجتماعي که نوجوان به نوعي در آنها عضويت دارد ،بررسي شود. از ديدگاه جامعه شناختي اين بررسي بايد به مجموعه اي از اصول و تعاريف متکي باشد.برخلاف ديگر نظريه هاي بزهکاري که تاکيد فراوان بر اين موضوع دارند که فرد بزهکار مي خواهد خود را تطبيق دهد ولي بر اساس فشارهاي اجتماعي و اضطرارهاي ساختاري براي رسيدن به موقعيتهاي اجتماعي ناچار مي شود به کارهاي خلاف و نامشروع دست بزند،هيرشي معتقد است که بزهکاري وقتي اتفاق مي افتد که قيود فرد نسبت به اجتماع ضعيف شود يا به کلي از بين برود. هيرشي در کتاب قيود اجتماعي نظريه کنترل اجتماعي يا قيود اجتماعي را مطرح کرده و آن را آزموده است ولي ابتدا تعريف واژه بزهکاري را آورده است او فرد بزهکار را شخصي مي داند که از قيود اجتماعي آزاد است و در واقع به عقيده وي بزه زماني اتفاق مي افتد که فرد نسبت به قيد و بندهاي اجتماعي کم اعتنايا اصلاًبي اعتنا باشد.

بطورخلاصه برداشت دورکيم از مفهوم آنومي (بي هنجاري)بدين گونه است:

1- نوعي نابساماني فردي در نتيجه نبود قانون و دستورالعمل رفتار

2- وضعيت اجتماعي که در آن قواعد رفتار اجتماعي با يکديگر در ستيز بوده و فرد براي انطباق با آنها دچار پريشاني است.

3- وضعيت اجتماعي که در آن موارد محدودي قواعد اجتماعي وجود دارد.

همان طور که گفتيم هيرشي با استفاده از نظريه دورکيم مساله بزهکاري را بيان مي کند.هيرشي بزهکاري را بي اهميتي به قيد و بندهاي اجتماعي مطرح کرده و اين قيود را در چهار مفهوم کلي خلاصه مي کند:

وابستگي:حساسيتي که شخص نسبت عقايد ديگران درباره خودشان دارد. وابستگي در حقيقت نوعي قيد و بند اخلاقي است که فرد را ملزم به رعايت معيارهاي اجتماعي مي کند.مانند وابستگي فرزندان به والدين،اقوام نزديک و دوستان.

تعهد: ميزان مخاطره اي است که فرد در تخلف از رفتارهاي قراداد اجتماعي احساس مي کند. بدين معنا فردي که خود را به قيود اجتماعي متعهد مي داند از قبول اين مخاطرات پرهيز مي کند.مانند تعهد به پيروي از دستورات مذهبي يا حفظ شئون خانوادگي و ملي.

درگير بودن:ميزان مشغول بودن فرد به فعاليتهاي گوناگون است که با عث مي شود براي کار خلاف وقت نداشته باشد.مثل در گيربودن در کار،ورزش و درس.

باورها:ميزان اعتباري است که فرد براي معيارهاي قرارداد اجتماعي قائل است وباعث مي شوددر  حالي که مي تواند طبق ميل خود از آنها تخلف کند،پايبند به آنها باقي بماند،مانند باور به نيکوکاري،باور به حسن شهرت در بين خانواده و همسالان .

هيرشي معتقد است که افراد بزهکار قادر به ايجاد وابستگي معقول و منطقي با سايرين نيستند. از اين رو رابطه بين اعمال بزهکارانه و داشتن رفقاي بزهکار رابطه اي ظاهري است.(سروستاني :1372)

در ادامه مي توان گفت که کنترل اجتماعي ادامه فرآيند جامعه پذيري است . جامعه پذيري موجب همنوايي مي گردد و يا بطور کامل تر مي توان گفت که جامعه پذيري يک نوع همنوايي داوطلبانه و اختياري است و اما وقتي همنوايي به طور کامل صورت نگيرد،ساختارهاي کنترل اجتماعي  براي انتقال و تحميل و اجراي هنجارها و انتظارات اجتماعي به کار مي روند.در واقع در فرآيند جامعه پذيري ارزشها و هنجارهاي اجتماعي به فرد آموخته مي شود و سپس بوسيله ي کنترل اجتماعي رفتار او تحت نظارت قرار مي گيرد. در نتيجه کنترل اجتماعي به مجموع عوامل محسوس و نا محسوسي که يک جامعه در جهت حفظ معيارهاي خود به کار مي برد و مجموع موانعي که به قصد جلوگيري افراد از کجروي اجتماعي در را آنان قرار مي دهد ،گفته مي شود.

بنابراين اگر بخواهيم پديده کودکان خياباني را در چارچوب نظريه کنترل اجتماعي تبيين کنيم مي توانيم بگوييم که اگرخانواده و مدرسه به عنوان عاملان جامعه پذيري کودک  نتوانند کارکردهاي خود را به خوبي انجام دهند يعني در آموزش هنجارها و  ارزشهاي اجتماعي به کودکان ناتوان باشند و نظارت و کنترل کافي بر رفتار کودکان نداشته باشند،همچنين اگر احساس تعلق و وابستگي کودکان به محيط خانواده و والدين از بين برود و کودکان براي ديدگاهها و نقطه نظرات والدين خود اهميتي قائل نباشند و کودکان در تخلف از هنجارهاي خانوادگي ابايي نداشته باشند  و همچنين فرصتها و امکانات لازم جهت تعليم و تربيت و مدرسه براي كودك فراهم نباشد و از طرف ديگر باورها و هنجارهاي متعالي از جمله حسن شهرت و حفظ آبرو و ... در کودکان رشد نکند ،آنها مستعد رفتارهاي انحرافي از جمله فرار از خانه خواهند شد.    

3- نظريه پيوند افتراقي :

« نظريه پيوند افتراقي بر اين نکته تاکيد دارد که  رفتار انحرافي از طريق معاشرت با دوستان ناباب آموخته مي شود. ادوين ساترلند و کراسي  در اصل اين نظريه را مطرح کرده اند . ادوين ساترلند (1939) بر اين اعتقاد بود که رفتار انحرافي از طريق معاشرت با اغيار يا پيوند افتراقي يعني داشتن روابط اجتماعي با انواع خاصي از مردم مانند تبهکاران آموخته مي شود. او مي گويد :براي آنکه شخص جناتيتکار شود ،بايد نخست بياموزد که چگونه مي توان جنايت کرد.کراسي(1943) نيز مانند ساترلند بر اين باور است که بسياري از رفتارهاي جنايي از طريق معاشرت با کسان و والدين قابل پذيرش و پاداش دهنده که در محيط جسماني و اجتماعي فرد هستند،آموخته مي شود.
چهار گام زير اين فرآيند را را نشان مي دهند :

1- رفتار انحرافي ،مانند ديگر رفتارهاي معمولي در اثر کنش متقابل اجتماعي با ديگران بويژه دوستان ناباب آموخته مي شود.

2- يادگيري رفتار انحرافي هم مستلزم يادگيري تکنيکهاي ارتکاب جرم و هم انگيزه ها ،گرايشها و دليل تراشيهاي لازم براي آن است.

3- معاشرت با دوستان ناباب مي تواند از جنبه هاي خاصي مانند فراواني،اولويت،دوام و شدت تماس در فرآيند رفتار انحرافي موثر باشد.هر چه تماس فرد با افراد يا گروههاي تبهکار بر حسب اين چهار متغير بالاتر باشد،احتمال کژرفتاري بيشتر مي شود

4- فرد به اين دليل بزهکار مي شود که در تعريفهايي که سرپيچي از قانون را مطلوب مي داند بر تعريفهايي که سرپيچي از قانون را ناپسند مي داند،غلبه دارد.(ستوده،1383 صص149-150)

بنابراين نظريه نزديکان و دوستاني که بزهکار باشند تاثير زيادي بر تشکيل و تقويت بزهکاري مي گذارند و فرد را به سوي بزهکاري سوق مي دهند . نظريه افتراقي محتواي اجتماعي بزهکاري را در نظر دارد  و فرد بزهکار را در جايگاه اجتماعي او از حيث رابطه اش با خانواده ،محله رفقا و مصاحبان در نظر مي گيرد. پيوستن به بزهکاران يا جداشدن از غير بزهکاران به فراگيري مطالبي مي انجامد که موافق تخلف از قوانين است.جنسن در کاربست پيوند افتراقي توجيه بزهکاران در مورد بزهکاري را تحت عنوان دو اصل انکار آسيب رساني و محکوم کردن محکوم کنندگان خلاصه مي کند.

بر مبناي اين نظريه کودکان در صورتي که با افراد مجرم و بزهکار معاشرت داشته باشند احتمال گرفتار شدن آنها در دام آسيبهاي اجتماعي زياد است. بنابراين کودکاني که والدين بزهکار ،معتاد و سارق و ... داشته باشند يا دوستان و همسالان آنها افراد بزهکاري باشند يا در محله هاي فقير نشين مثل حاشيه هاي شهر و محلات پايين شهر که حضور افراد بزهکار در آن مکانها قطعي است زندگي مي کنند در اثر معاشرت با آنها احتمال اينکه وارد باندهاي مافيايي و پخش مواد مخدر و دزدي و ... شوند زياد است. در نتيجه مي توان از والدين ودوستان بزهکار و محله هاي جرم خيز به عنوان عوامل موثر در فرار کودکان از خانه ياد کرد. 4- نظريه تلفيقي کنترل اجتماعي و پيوند افتراقي:

از آنجايي که دو نظريه کنترل اجتماعي و پيوند افتراقي نمي توانند تمام عوامل موثر بر بزهکاري را بيان کنند، ترکيب دو نظريه ي کنترل اجتماعي و پيوند افتراقي همراه با اثر هاي متقابل که متغيرهاي مورد بررسي در هريک از اين دو نظريه بر روي يکديگر دارند ،نظريه جامعي را براي تبيين بزهکاري شکل مي دهد. چنان که ديديم ،نظريه کنترل اجتماعي با تکيه بر نيروهاي دروني فرد و به اصطلاح با تمرکز بر حضور رواني افراد صاحب نفوذ بر ذهن نوجوان به تبيين و چگونگي جلوگيري از بزهکاري مي پردازد،اما از تاثير نيروهاي منفي محيط پيرامون غافل مي ماند. در عوض نظريه پيوند افتراقي با توجه انحصاري به نيروهاي بيروني از تاثير حفاظتي نيروهاي دروني غفلت مي کنند.

بنابراين اين دو نظريه تلفيقي شامل دو مولفه است: مولفه اول کنترلهاي خانوادگي ،اجتماعي و روابط عاطفي کودک و نوجوان با افراد مهم در زندگي او از قبيل اقوام ،معلمان و دوستان سالم که نقش بازدارنده در گرايش به بزهکاري دارند.مولفه دوم نيروهاي وارد بر کودک و نوجوان از طرف والدين بزهکار، دوستان بزهکار ،محله جرم خيز و کساني که به نحوي گفتار و رفتارشان بر کودک و نوجوان اثر گذاشته و او را به سمت بزهکاري سوق مي دهد. بديهي است که بين مولفه اول و دوم کشمکشي در بين است که نهايتاً گرايش کودک و نوجوان را به بزهکاري تعيين مي کند.

در چارچوب اين نظريه مي توان گفت که خانواده و مدرسه ممکن است به عنوان عوامل جامعه پذيري و کنترل اجتماعي کارکردها و وظايف خود را به خوبي انجام دهند اما محيط اجتماعي و معاشرت کودکان با محيط ناسالم از جمله دوستان ناباب گرايش به بزهکاري را در او تقويت نمايند. در نتيجه کودک در ميان دو عامل قرار مي گيرد از يک طرف باورها و اعتقادات، وابستگيها و تعهدات بازدارنده اي دارد که در طي جريان جامعه پذيري آنها را بدست آورده و مي توانند نقش بازدارنده اي در گرايش به بزهکاري در او داشته باشند از طرف ديگر ممکن است در محيط اجتماعي با افرادي مواجه باشد که گرايش به تخلف از هنجار ها و باورهاي مورد قبولش را تشويق مي کنند بنابراين نقض هر کدام از اين دو عامل بستگي به ميزان تاثير آنها روي فرد دارد مثلاً اگر مولفه ي اول يعني باورها و عقايد  و تعهدات در فرد به درستي دروني شده باشد محال است که نقض شوند ولي در صورتي که والدين کودک به عنوان عاملان کنترل رفتار اجتماعي کودکان و فراهم آورندگان محيط امن و آرام براي آنها ،خودشان بزهکار باشند، نه تنها نمي توانند وظايف والديني خود را در جريان جامعه پذيري کودک و شکل دادن شخصيت مطلوب در کودکان ايفا نمايند بلکه به دليل بزهکار بودن و از بين بردن قبح ارزشها و باورها و هنجارهاي اجتماعي مي توانند نقش مساعدي در تسهيل بزهکاري کودکان داشته باشند  که يکي از اين رفتار هاي انحرافي فرار از خانه است.

5- نظريه برچسب زني يا ليبلينگ:

نظريه پردازان برچسب زني، کجروي را نه به عنوان مجموعه ويژگيهيا ي افراد يا گروهها، بلکه به عنوان فرآيند کنش متقابل  ميان کجروان و نا کجروان تبيين مي کنند. به نظر آنها براي درک ماهيت کجروي بايد ببينيم چرا به بعضي از افراد برچسب کجروي زده مي شود.کساني که نماينده نيروهاي نظم و قانونند يا مي توانند تعاريف اخلاق متعارف را بر ديگران تحميل کنند ،منابع اصلي برچسب زني را فراهم مي سازند. در نظريه برچسب زني ديگر کسي به دنبال جستجوي دليل اصلي رفتار بزهکارانه نيست ،بلکه در پي پاسخ به اين رفتار است. جرم شناسان مکتب تعامل گراي آمريکايي بين انحرافات نخستين و انحراف دومين تفکيک قائل مي شوند و معتقدند که مورد اخير به محض اينکه جامعه از طريق انگ مجرم زدن به فرد و بطور خلاصه با ايجاد مجرمان ساختگي با بعضي از افراد برخورد مي کند،تحقق مي يابد. »(معظمي ،1382 :27)
بنابراين در چارچوب اين نظريه مي توان گفت همينکه کودک خياباني خود را شخص منحرفي دانست و به عنوان يک منحرف با او رفتار شد،از نظر اجتماعي و فردي از جامعه خود دوري مي کند و تنها به کساني مي پيوندد که مشابه خودش برچسب خورده اند . تحقيقات نشان مي دهند که بسياري از کودکان فراري که در خيابانها پرسه مي زنند ،غالباًبراي بقا و برخلاف ميلشان مرتکب اعمال خلاف مي شوند و با اينکه از برچسب فراري و بزهکار متنفرند ،اما به دليل عدم پذيرش خانواده و اجتماعي ،ناگزير در اعمال خلاف قانون و اخلاق غوطه ور مي مانند و نسبت به ساير آسيبهاي اجتماعي آمادگي بيشتري دارند .

پيامدها و عواقب گريز از خانه و زندگي در خيابان براي كودكان

الف – پيامدهاي بهداشتي :

سؤ تغذيه ، ابتلا به بيماري هاي پوستي ، استثمار جنسي و در نتيجه  ابتلا به بيماريها ي مقاربتي بخصوص ايدز.

ب – پيامدهاي رفتاري و اخلاقي:

يادگيري فرهنگ خشن خياباني و استفاده از اصطلاحات خاص و غير متعارف ، شكل گيري شخصيت ناسازگار و نامتعادل

ج –آسيبهاي اجتماعي :

آموزش كودكان در حمل و توزيع مواد مخدر ، مشروبات الكلي و مواد غير قانوني ديگر ، آموزش كودكان و به كارگيري آنان براي تكدي گري ، آموزش و به كارگيري كودكان براي انواع سرقت ، جيب بري ، كيف زني و...

نظرات